تبليغاتX
صحنه ی اعترافات
و باز صحنه ی اول که عشق جا زده بود
 

صحنه خالی شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 11:16  توسط منیژه  | 

 

رفتم به باغ. جایت چه سبز بود! پر از بوی آب رود و چوب درختان. تنها عطرهایی که مرا به سرفه نمی اندازند.

 از یادها و خاطره ها چرخی زدم. زمین مرا با سبزه هایش در آغوش گرفت. به یاد آوردم زنده باشم یا مرده زمین تنها کسی ست که آغوشش همیشه برایم باز است.

به بالای سرم نگاه کردم. چشمم به آسمان افتاد. چقدر با آن پیراهن آبی اش آن روز جذاب تر شده بود. فکر کردم بی جهت نیست که زمین عاشق آسمان است.

برخاستم درختی را در آغوش کشیدم و خود را به دست نوازش شاخه هایش سپردم. شکوفه هایش را بوییدم و بوسیدم.

چشمم به تپه ای افتاد که کودکی هایم از آن بالا می رفت. آن جا که من و هم بازی هایم آرزوهایمان را بالا می بردیم به امید یافتن کشف دنیایی دیگر. نمی دانم چه رازی ست که انسان از همان کودکی به فکر هجرت است و کشف سرزمین های تازه.

کودکی هایم چه ناب بود! تو کنارم نبودی اما تو هم آن وقت ها کودک بودی همبازی کودکانی دیگر. با رویاهایی شاید شبیه رویاهای من. حالا من و تو بزرگ شده ایم. آنقدر که غم هایمان را از هم پنهان کنیم. آنقدر که نخواهیم همدیگر را ناراحت ببینیم. آنقدر که ...

 

پ.ن: خسته ام آنقدر که اگر با دم مسیحاییت زنده ام نکنی دیگر نخواهم نوشت.

 

بعدا نوشت: با پوزش از دوستان همیشه همراه این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد. اینجا خاطرات زیادی دارم که بیشترشان خوب هستند. عزیزانم دوستتان دارم. شاد و سربلند باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 15:22  توسط منیژه  | 

 

هر شب با هزار قصه، کودک بازیگوش عشق را می خوابانم اما هنوز سپیده سر نزده که بیدارم می کند و از من می خواهد با او قایم باشک بازی کنم.

چشم می گذارد و من که جز یاد تو جایی ندارم هر بار در آنجا پنهان می شوم.

چه آسان هر بار مرا پیدا می کند!

آی عشق، در این روزگار شتابزده چه سخت می شود تو را نگه داشت!

و چه سخت می شود بی تو زیست!

 

پ.ن۱: خدایا در این روزگار شتابزده ی ماشینی جایی برای خود نمی بینم.  راهی نشانم بده!

پ.ن۲: حین نگارش این متن زنگ خانه نواخته شد و رشته ی کلام از دستم خارج شد و دیگر آنچه در ذهنم بود یادم نیامد و تقریبا نیمه کاره ماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 13:11  توسط منیژه  | 

 

چه خیابان ها که ورود ممنوع شده اند; بی که نشانی داشته باشند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 22:20  توسط منیژه  | 

 

آه بانوی حاضر در تمام روزهای زندگی ام!

راستی

چند وقت بود که خیره در چشمهایم نگاه نکرده بودی؟

که رنگش را دیگر گونه می بینی.

 

هرچند شاید حق با تو باشد

از آن زمان

که طلایی گیسوان کودکی ام به عزا نشست

شاید

باید فکر می کردم

که روزی

شب چشمانم نیز

خواستار طلوع خورشید باشند

 

اما باور کن

دیگر رنگ چشم هایم برایم مهم نیست

تنها می خواهم نوری داشته باشند

نا روز دیدار از حسرت بسته نمانند

 

آخر می دانی؟!

چشمان خسته ام

هرشب

مشق دیدار می کنند.

 

 

پ.ن: اگه بین نوشته هام فاصله میذارم واسه اینه که می خوام اون جاهایی که خودم مکث کردم خواننده هم مکث کنه. تا بهتر بتونم حسم رو القا کنم. وقتی یک عزیزی میگه شعرت قشنگ بود تعجب می کنم. راستش من هیچ وقت شعر بی وزن نگفتم. چون جرات این کار و ندارم. و فکر می کنم سرودن شعر سپید کار خیلی سختیه. حالا اگه دوستان ،مخصوصا عزیزان شاعر، لطف می کنند و اسم بعضی از کارهای من و شعر میذارن من جوابی ندارم. چون نمی دونم اسمشون شعر هست یا نه. فقط می دونم این ها را به قصد سرودن شعر ننوشتم. اما خاضعانه از همه تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 0:24  توسط منیژه  | 

 

کمی بنشین

موهایم را که شانه کنم

برایت می گویم

از قصه ی دختری

که تشنگی را به جان خرید

اما شرابی جز عشق نخواست.

...

کمی صبر کن

بگذار موهای پشت گوشم را بالا ببندم

و به عنوان حقی برای خود

قسمتی از داستان را ناگفته بگذارم

ببین!

زیباتر نشده ام؟

 

حالا ادامه ی داستان را مو به مو بخوان

و برای آن که خوابم کنی

هر چقدر که می خواهی

قصه بباف عزیزم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 12:51  توسط منیژه  | 

 

قسم به دوستی

نه مقدارش را دیدم نه قیمتش را

تنها آن همه سخاوت و مهربانی را دیدم که از دستان خالی تو جاری بود!!!!

 

پ.ن: تقدیم به یک دوست خوب و قدیمی که شبی با همه ی پولی که داشت برایم شکلات خرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 14:6  توسط منیژه  | 

 

چشمه ای می خواهمت زلال و گوارا

رودی شاد و پر شور

و دریایی عمیق و زیبا

 

می خواهم ماهی کوچکی باشم در جاری وجودت

تا از قطره قطره های حضورت هستی یابم.

 

پ.ن: خیلی وقت ها وقتی چیزی از عزیزی می شنوم مجبورم وانمود کنم که اصلا نفهمیدم. چون عکس العمل نشون دادن سخت میشه. و خیلی وقت ها گفتن بعضی حرف ها چه سخته!

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 19:28  توسط منیژه  | 

 

به سویت می شتابم

تو را تنگ در آغوش می گیرم

آنگاه که مست و مدهوش می شوی

بی اعتنا از کنارت می گذرم!!!!!

 

پ.ن: تقدیم به طوفان حوادث!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 10:21  توسط منیژه  | 

به تو نیاز دارم برای تنظیم گام های قلبم

برای بالا رفتن از بلندترین شاخه ی احساس و چیدن عشق برای تو

برای آن همه " فدایت شوم" که هر بار در دلم می گویم

آن همه بوسه که دور از چشمت برایت می فرستم

برای گفتن "هوا چه خوب است" و در ادامه نگفتن " کاش تو بودی با من و یک خیابان طولانی

به تو نیاز دارم

که اینجا به تو بگویم: "دوستت دارم"

و تو هرگز ندانی این "تو" کیست.

 

پ.ن۱: مهربانی ات را سپاس!

پ.ن۲: سلامی نو در سال نو. شرمنده بابت تاخیر. از اون جایی که ما معلم ها کل عید رو تعطیل هستیم حتی مطلب گذاشتن رو هم به بعد از تعطیلات موکول کردم. واقعا سرم خیلی شلوغ بود. ممنون از همه ی دوستان بابت تبریک و احوالپرسی. ببخشید که باعث نگرانی بعضی شدم. من هرگز به این خوبی و خوشی نبودم. با آرزوی بهروزی برای همه

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 9:30  توسط منیژه  |